شرکت نرم افزار عارف رایانه

مطالب مرتبط با سرگرمی

نرم افزار مطب

نوشته تصادفي

تبلیغات متنی

برچسب های پرکاربرد

جوک جوک جدید جوک خنده دار جوک خنده دار جدید جوکهای خنده دار جوک های خنده دار جوک های خنده دار جدید داستان عاشقانه داستان عاشقانه کوتاه داستان عاشق پستچی داستان های زیبا داستانهای عاشقانه داستانهای چیستا یثربی داستانهای کوتاه عاشقانه داستان های کوتاه عاشقانه داستان های کوتا و خواندنی داستان کوتاه دنیا دکوراسیون جدید دکوراسیون منزل طنز خنده دار عکس دکوراسیون اشپزخانه عکس دکوراسیون جدید عکس دکوراسیون حمام عکس دکوراسیون حمام دستشویی عکس دکوراسیون دستشویی عکس دکوراسیون منزل متن طنز مدل دکوراسیون مدل دکوراسیون جدید مدل دکوراسیون منزل

دو داستان عاشقانه عبرت انگیز

36 سرگرمی خانه » سرگرمی » دو داستان عاشقانه عبرت انگیز همیار فارسی فان

چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم. خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود. وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت!

بعضی ها عاشق داستان عاشقانه هستند . نه اینکه فقط به فکر عشق و عاشقی باشند . نه . چون میدانند اکثر این داستان ها درس عبرتی در اخرش دارد که باعث پیشرفت انها می شود . البته لذت خواندن ماجرای عشق دو نفر هم چشیدنی است .

در جهان میلیون ها نفر عاشق شدند . حتی برای بدست اوردن هم جنگیدند . شاید هم فقط یکی جنگید و دیگری عین خیالش نبود . بعضی ها به هم رسیدند و بعضی ها نرسیدند . عشق خوبش خوب است و بدش بد . امیدوارم در طول زندگی تان یک عشق بی دغدغه را تجربه کنید.

در این پست از مجله سرگرمی فارسی فان دو داستان عاشقانه عبرت انگیز را برایتان گردآوری کرده ایم . امیدواریم که خوشتان بیاید.

داستان عاشقانه کوتاه خواندنی و زیبا

داستان عاشقانه شماره ۱ : دنیا دوستی

روزی جوانی پیش پدرش آمدو گفت:دختری رادیده ام ومیخواهم بااوازدواج کنم .من شیفته زیبایی این دختر وجادوی چشمانش شده ام .

پدرباخوشحالی گفت :بگواین دخترکجاست تابرایت خواستگاری کنم وبه اتفاق رفتند تادخترراببینند اماپدربه محض دیدن دختر دلباخته اوشدوبه پسرش گفت:

ببین پسرم این دخترهم ترازتونیست وتونمیتوانی اوراخوشبخت کنی اورابایدمردی مثل من که تجربه زیادی درزندگی داردسرپرستی کند تابتواندبه اوتکیه کند.

پسر حیرت زده جواب داد :امکان نداردپدرکسی که بااین دخترازدواج میکند من هستم نه شما…..

پدروپسرباهم درگیرشدند وکارشان به اداره پلیس کشید

ماجرارابرای افسرپلیس تعریف کردند.

افسر دستور داد دختر را احضار کنند تا از خود او بپرسند که میخواهد با کدامیک ازاین دوازدواج کند افسرپلیس بادیدن دخترشیفته جمال ومحو دلربایی اوشد وگفت :این دختر مناسب شمانیست بلکه شایسته ی شخص صاحب منصبی چون من است واین بارسه نفری باهم درگیرشدند و برای حل مشکل نزدوزیررفتند وزیربادیدن دخترگفت :اوباید باوزیری مثل من ازدواج کند …..و…..قضیه ادامه پیداکرد تا رسید با شخص امیر امیرنیز مانند بقیه گفت:این دخترفقط بامن ازدواج میکند…

بحث ومشاجره بالاگرفت تااینکه دخترجلوآمدوگفت :راه حل مسئله نزدمن است .من میدوم وشما نیز پشت سرمن بدوید اولین کسی که بتواند مرابگیرد بااوازدواج خواهم کرد.

…..وبلافاصله شروع به دویدن کردوپنج نفری :پدر؛ پسر؛ افسرپلیس ؛ وزیر وامیر بدنبال او………

ناگهان …هرپنج نفر باهم به داخل چاله عمیقی سقوط کردند

دخترازبالای گودال به آنهانگاهی کردوگفت:آیا میدانید من کیستم ؟!!

من دنیا هستم !!

من کسی هستم که مردم بدنبالم میدوندوبرای بدست آوردنم باهم رقابت میکنند .ودرراه رسیدن به من ازدینشان غافل میشوندتازمانیکه درقبر گذاشته میشوند درحالی که هرگز به من نمیرسند. داستان عاشقانه , داستان های زیبا ,داستان های کوتاه عاشقانه , داستان کوتاه دنیا , داستان های کوتا و خواندنی , داستانهای چیستا یثربی , داستانهای عاشقانه , داستانهای کوتاه عاشقانه , داستان عاشق پستچی

مدل دکوراسیون منزل جدید و باکلاس

***********************************

داستان عاشقانه کوتاه عاشق پستچی

داستان عاشقانه کوتاه عاشق پستچی

داستان عاشقانه ۲ : عاشق پستچی

چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.

خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود. وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود!شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد.با دست لرزان امضا کردم و آنقدر حالم بد بود که به زور خودکارش را از دستم بیرون کشید و رفت.

از آن روز، کارم شد هر روز برای خودم نامه نوشتن و پست سفارشی!تمام خرجی هفتگی ام ، برای نامه های سفارشی می رفت.تمام روز گرسنگی می کشیدم، اما هر روز؛ یک نامه سفارشی برای خودم می فرستادم ،که او بیاید و زنگ بزند، امضا بخواهد، خودکارش را بدهد و من یک لحظه نگاهش کنم و برود.

تابستان داغی بود.نزدیک یازده صبح که می شد، می دانستم الان زنگ میزند! پله ها را پرواز میکردم و برای اینکه مادرم شک نکند ،میگفتم برای یک مجله مینویسم و آنها هم پاسخم را میدهند.حس میکردم پسرک کم کم متوجه شده است.آنقدر خودکار در دستم می لرزید که خنده اش میگرفت .هیج وقت جز سلام و خداحافظ حرفی نمیزد.فقط یک بار گفت :چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! و من تا صبح آن جمله را تکرار میکردم و لبخند میزدم و به نظرم عاشقانه ترین جمله ی دنیا بود.چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! عاشقانه تر از این جمله هم بود؟

تا اینکه یکروز وقتی داشتم امضا میکردم، مرد همسایه فضول محل از آنجا رد شد.مارا که دید زیر لب گفت : دختره ی بی حیا.ببین با چه ریختی اومده دم در ! شلوارشو ! متوجه شدم که شلوارم کمی کوتاه است.جوراب نپوشیده بودم و قوزک پایم بیرون بود.آنقدر یک لحظه غرق شلوار کهنه ام شدم که نفهمیدم پیک آسمانی من ، طرف را روی زمین خوابانده و باهم گلاویز شده اند!مگر پیک آسمانی هم کتک میزند؟مردم آنها را از هم جدا کردند.از لبش خون می آمد و می لرزید.موهای طلاییش هم کمی خونی بود.یادش رفت خودکار را پس بگیرد.نگاه زیرچشمی انداخت و رفت.

کمی جلوتر موتور پلیس ایستاده بود.همسایه ی شاکی، گونه اش را گرفته بود و فریاد می زد.از ترس در را بستم.احساس یک خیانتکار ترسو را داشتم !روز بعد پستچی پیری آمد، به او گفتم آن آقای قبلی چه شد؟ گفت: بیرونش کردند! بیچاره خرج مادر مریضش را میداد.به خاطر یک دعوا ! دیگر چیزی نشنیدم. اوبه خاطر من دعوا کرد!کاش عاشقش نشده بودم !

از آن به بعد هر وقت صبح ها صدای زنگ در میشنوم ، به دخترم میگویم :من باز میکنم ! سالهاست که با آمدن اینترنت، پستچی ها گم شده اند.دخترم یکروز گفت :یک جمله عاشقانه بگو.لازم دارم گفتم :چقدر نامه دارید.خوش به حالتان! دخترم فکر کرد دیوانه ام!

چیستا یثربی


# # # # # # # # # #

نظرات